تبليغاتX
پسر شیطون
 
 

Image hosting by TinyPic

قطاری که به مقصد خدا می رفت‌ ٫ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت :

مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق را توامان بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند و از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٫ کسی کم می شد و قطار می گذشت و سبک می شد ٫ زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٫ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند ٫ اما بدانید که اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ٫ بهشتی شدند . اما ...

اما ٫ اندکی باز هم ماندند ٫ و قطار دوباره به راه افتاد و بهشت نیز جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ٫ راز من همین بود . آن که مرا میخواهد ٫ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .....

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:43  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

 

 

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز

این عشق تو سرپناه آخر من است...

و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است

بدون تو حرفی برای گفتن نیست !

به جز یک کلام : آن هم یک کلام : خدانگهدار زندگی

بدون تو جایی برای ماندن نیست و...

هیچ راهی برای زنده بودن نیست ،

چشم به راه تو میباشم در این جاده ی زندگی

با پاهای خسته و دلی پر از امید

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی ...

دلم پر از خون می شود و چشم هایم پر از اشک

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم

دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم

طلوع کنی ، وای از فردا ... و وای از آن روزی

که آسمان ابری و دلگرفته باشد ،

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست

و باز باید به انتظارت نشست ،

نشست و گریست با همان دل پر از خون ...

با آن پاهای خسته و قلبی شکسته

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز

این عشق تو سرپناه آخر من است و ...

این غروب آغاز دلتنگی های من است ،
بدون تو جایی نیست برای ماندن ...

بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز ...

 

               

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:0  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز


گر چه از درگاه خود مي رانيم اما
تا من اينجا بنده ، تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي


نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها


چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
 وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا


سينه ی سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه ی تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي


جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته


آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ ، جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعرم بنوشي درد هستي را

سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم


دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي


چيستم من زاده ی يك شام لذتباز
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم


كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز 
برگزينم قالبي  ‚ خود از براي خويش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش


من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم ، بي آنكه من باشم


روزها رفتند و در چشمم سياهي ريخت
ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي
مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو


كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال
رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد
نطفه ی انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهماني بي خبر انگشت بر در زد

ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز
مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست


راه من تا دور دست دشتها مي رفت
من شناور در شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان
مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش


عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم
چيستم من از كجا آغاز مي يابم
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم
از كدامين آسمان راز مي تابم


از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش
دانه انديشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگي مغرور
يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است


گر نبودم يا به دنياي دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه ای مي بود ؟
باز آيا مي توانستم كه ره يابم
در معماهاي اين دنياي رازآلود


ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن پايان و دانستم
پاي تا سر هيچ هستم  ‚ هيچ هستم ‚ هيچ


سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا

مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد


خويش را ‌آينه اي ديدم تهي از خويش
هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو


گوسپندي در ميان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي
مي زده در گوشه اي آرام و آسوده


مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد
هر كه شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد


آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي و او را سوي ما راندي
اين تو بودي  ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اينسان ساختي ، در راه بنشاندي


مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش
بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد


هر چه زيبا بود ، بيرحمانه بخشيديش
شعر شد  ‚ فرياد شد  ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد ، فريب زندگاني شد

موج شد بر دامن  مواج رقاصان
آتشی مي شد درون خم به جوش آمد
 آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
 تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد


نغمه شد در پنجه ی چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد


سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني
هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محرابها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد


هر چه زيبا بود ، بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي


چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني
 ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو


خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني


واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم
گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي

چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد
با خطا ، اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي ، او بخود جنبيد
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم


گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟
هيچ در اين روح طغيان كرده ی عاصي
زو نشاني بود ، يا آواي پايي بود


تو من و ما را پياپي مي كشي در گود
تا بگويي ميتواني اين چنين باشي
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتك سرد آهنين باشي


چيست اين شيطان از درگاهها رانده
در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي
عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده


چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد
تيره روحي  ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي
تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند
تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني


ميل او كي مايه اين هستي تلخست
راي او را كي از او در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشي نمي ديدي


اي بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت ميناليد و مي ديدم كه بر لبهاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند

شرمگين زين نام ننگ آلوده ی رسوا
گوشه اي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان
قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد


اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد
گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است
( شيطان ): تف بر اين هستي ، بر اين هستي دردآلود
تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست


خالق من ، او ، و او هر دم به گوش خلق
از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم
من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟
او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم


دوزخش در آرزوي طعمه اي مي سوخت
دام صيادي به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم ، ناگاه
عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد


دوزخش در آرزوي طعمه اي مي سوخت
منتظر برپا ملكهاي عذاب او
نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود
تشنه ی قربانيان بي حساب او


ميوه ی تلخ درخت وحشي زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل
 آن شراب از حميم دوزخ آغشته
 ناز ده كس را شرار تازه اي در دل


دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود
دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت
تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت

من چه هستم ، خود سيه روزي كه بر پايش
بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده
اي مريدان من ، اي گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده


اي مريدان من ، اي گمگشتگان راه
راه راهي نيست تا راهي به او جوييم
تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد
راه ناپيداست ، ما خود راهي اوييم


اي مريدان من ، اي نفرين او بر ما
اي مريدان من ، اي فرياد ما از او
اي همه بيداد او ، بيداد او بر ما
اي سراپا خنده هاي شاد ما از او


ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم
ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم


ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم


ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم
دام خود را با فريبي تازه مي گسترد
او براي دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد


اي مريدان من ، اي گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما
من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم ...

اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم


اي بسا شبها كه بر آن چهره ی پرچين
دستهايم با نوازش ها فرود آمد
اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست
زانوانم بي تامل در سجود آمد


اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ
آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد
آرزو مي كرد تا روح صفا گردد
ني خداي نيمي از دنياي دون باشد


بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكينيم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستي  ‚ نقش جادويي نمي بينيم


ساختي دنياي خاكي را و ميداني
پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست
ما عروسكها و دستان تو دربازي
كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست


شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم
ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم
راه مي بندي و مي خندي به ره پويان
در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم


ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم
پس دگر افسانه روز قيامت چيست
پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست

اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد
بس غل و زنجيرهاي تفته بر پا
از غبار جسمها خيزنده دودي سرد


خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتي
مي فروش بيدل و ميخواره سرمست
ساقي روشنگر و پير سماواتي


اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
باز آنجا دوزخي در انتظار ماست
بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل
هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست


ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي
آن كه از بخت سياهش نام ، شيطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود


اين منم آن بنده عاصي كه نامم را
دست تو با زيور اين گفته ها آراست
واي بر من واي بر عصيان و طغيانم
گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست


باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم
در ترازو مي نهي بار گناهم را
تا بگويي سركش و تاريك خو بودم


كفه اي لبريز از گناه من
كفه ديگر چیست ؟ مي پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟
ميل دل يا سنگهاي تيره ی صحرا؟

خود چه آسانست در آن روز هول انگيز
روي در روي تو از خود گفتگو كردن
آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق
در ترازوي تو نا گه جستجو كردن


در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم
نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم
تو به كار داوري مشغول و صد افسوس
در ترازويت ريا ديدم ، ريا ديدم


خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي
خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه ، من خدايا صيد ناچيزي


تو گرسنه ، دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهاي زهرآگين تكدرختانش
از دم آنها فضاها تيره و مسموم
آب چركيني ، شراب تلخ و سوزانش


در پس ديوارهايي سخت پا برجا
هاويه آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را


كاش هستي را به ما هرگز نميدادي
يا چو دادي  ‚ هستي ما هستي ما بود
 مي چشيدم اين شراب ارغواني را
نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود


سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم
معني عدل ترا هم خوب فهميديم

 تا ترا ما تيره روزان ، دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
 از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز
 نسيه دادي  ‚ نقد عمر از خلق بستاندي


گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم و رويا
جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند


هم شكستي ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آنان نباريدي


از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟
در بهشت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا
حوري اي از حوريان آسمان باشد


ميفريبي هر نفس ما را به افسوني
ميكشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهي هاي اين زندان ميفروزي
گاه از باغ بهشتت شمع رويايي


ما اگر در اين جهان بي در و پيكر
خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟


در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را

حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود
بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را


چيست اين افسانه رنگين عطرآلود
چيست اين روياي جادوبار سحر آميز
كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور
جامه هاشان از حرير نازك پرهيز


كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم
لرزش موج خيال انگيز دامانها
ميخرامند از دري بر درگهي آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها


آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك
نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت
گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده


سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي
ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها
گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل


قصر ها ، ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها ، بر پايه هاشان دانه ي الماس
پرده ها ، چون بالهايي از حرير سبز
از فضاها مي ترواد عطر تند ياس


ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق
ناممان ميخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي
مومنان بيگناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش
جان ما را شوق وصلي و شتابي بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابي بود


هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي
مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم
هر كه را من برگزينم پاكدامنست


پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش
تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم
يا براني يا بخواني ميل ، ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم


تو چه هستي ، اي همه هستي ما از تو
تو چه هستي ، جز دو دست گرم در بازي
ديگران در كار گل مشغول و تو در گل
مي دمي تا بنده ی سر گشته اي سازي


تو چه هستي ، اي همه هستي ما از تو
جز يكي سدي به راه جستجوي ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه مي آيي و مي خندي به روي ما


تو چه هستي ؟ بنده ی نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش


برق چشمان سرابي  ‚ رنگ نيرنگي
شيره ی شبهاي شومي  ‚ ظلمت گوري
شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم
تشنه ی سرخي خوني  ‚ دشمن نوري

خود پرستي تو خدايا ، خود پرستي تو
كفر مي گويم تو خارم كن ، تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا ، اما
گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن


لحظه اي بگذر ز ما ، بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك ، يا لبخند ، يا فرياد
فرصتي تا توشه ی ره را بيندوزيم

  نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:6  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 
 

در واژه واژه تنهايي،در سكوتي قايم بر عشق،بر گل نغمه اي كه مي رقصد،بر انديشه اي كه مي ميرد
سرود باغ بهار چه آسان مرد..........
شاد كلامت بر ذهن هوشيار من دردي نو رقم زند
شايد باوري تلخ ديوانگي را بر عرصه حضور خواند
نجواگري درد است
زمزمه آهسته،كلام خرابي است بر حضور مرده باغ
من بهار را لمس كرده ام آيا؟
مني كه سوز زمستان هيچ گاه فراموشم نخواهد شد
من كه هنوز استخوانهايم از درد بر خويش مي پيچد
آنان كه انتظار بر يار مي كشند.........غريبانه مي بينند كه يارشان به انتظار ديگري است
كه زخم باز خورده اين حلاوت؟؟؟!!! دلشان را نيشتري جانانه مي راند
صحبت از قلبهاي دردناكي است كه عشق را بخشيدند اما
اما نان خشكيده سفره دلشان، تنها ريا بود.. كه ماند
صحبت از دلهاي رنجوري است كه اشك تنها هم بسترشان است
صحبت از سوز دلي است كه نهادت را مي خشكاند
تو آيا دار مكافات را ديده اي؟
من تنها اعدام خوبان را ديده ام
من فقط تيرهايي را از پيكره هايي جدا كردم كه تنها گناهشان دوست داشتن بود
من قاتلاني ديدم كه جسم و جان يكجا نمي گيرند.........اما روح ويرانه مي كنند
دريغا بر قاتلي كه قاتل نخوانندش
دريغا بر ظالمي كه محبوس نكنندش

صدا در حلقوم خفه است
صحبت از پاكي .....در دنياي سياهي وعده گاه خنده است

به ميعاد گاه عاشقان برو
در آغوش ديوانگان آرام گير
چرا كه در دنياي رندي،عاقلان ديوانه خوانده مي شوند
خوبان محبوس ذهن هاي بسته مي گردند
آيا روزي بر ديوار يكرنگي و مهرباني تكيه خواهم زد
آيا زماني فرا مي رسد كه من از جسم خويش كنده شوم و در آسمان سبكبال پرواز را تجربه كنم
آيا آن روز آزاد خواهم زيست؟؟؟

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:35  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

Image hosting by TinyPic

گفتگو با خدا

 

 

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟


من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد

 

خدا خنديد : وقت من بي نهايت است

 

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

 

پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

 

خدا پاسخ داد : كودكيشان


اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند

 

بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند

 

اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند


و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست

 

بياورند


اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند


و بنابراين نه درحال زندگي مي كنند و نه درآينده


اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند


و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي  نكرده اند

 

دست هاي خدا دستانم را گرفت

 

براي مدتي سكوت كرديم

 

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

 

مي  خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 

او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان

 

باشد

 

همه كاري كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست

 

داشته باشند

 

بياموزند كه درست  نيست  كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند

 

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي  در قلب

 

آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم

 

اما سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم

 

بياموزند كه ثروتمند كسي  نيست  كه بيشترين ها را دارد

 

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

 

بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند

 

فقط  نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند

 

بياموزند كه دو نفر مي  توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را

 

متفاوت ببينند

 

بياموزند  كه كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند

 

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند

 

من با خضوع گفتم : از شما به خاطراين گفتگو متشكرم

 

آيا چيزديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

 

خداوند لبخند زد و گفت

 

فقط بدانند من اینجا هستم

...همیشه...

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:9  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

   

املوز خیلی نالاحتم ... آخه میدونید دیشب یه اتخاف خیلی بد بلام اوفتاد ... لاستش لو بخواید ساهت یاسده دیشب نی نی به خونه ی ما تیلیفون کلد... بعدش بابام لفت گوشیو بلداشت ... من فکل کلدم خاله فلشتست دوباله پیلنشو توی اتاق خاب بابایی جا گوذاشته ... اما بابا گفت مملی بیا با تو کالدالن ... منم مثل سلیالای دل پیت تلفیسیون گوفتم ( یعنی کی میتونه باشه ) ... گوشی لو که بلداشتم دیدم نی نیه ... گفتم سلام نی نی چلا زنگ زدی خونه بابام فکل بد میکنه ... نی نی یه دفه زد زیل گلیه ... من تلسیدم فکل کلدم باز بلای نی نی خاستگال اومده ... پلسیدم نی نی آخه چه ملگته به من بگو این لگ غیلتم داله میتلکه ...  نی نی گفت : مگه اخبالو گوش ندادی... گفتم نه... گفت از فلدا قلاله دختلایی که لوسلیشون لو میبلن عقب ببلن دالو التعطیل ... منم خداییش خیلی سعی کلدم نخندم اما نشد ... نی نی گفت بلا چی میخندی ؟ ... گفتم آخه نی نی تو که هنوز به سن بوقول نلسیدی ... گفت میدونم اما بالاخله که میلسم ؛ اون وخت چیکال کونم؟ ... گوفتم خوب چادل سلت کن تا نبلنت دالو التعطیل ، اون وخت همه میتونیم در جامعه ای سالم دل کنال هم زندگی کونیم ... نی نی گفت پس سلنوشت فننیسم چی میشه؟ ... لاستش من نگلفتم منظولش چیه ، اما فکل کلدم باید یه جایی باشه که از خودشون حلفای سیاسی دل وکنن ... گفتم نی نی مگه نمیدونی میگن الزنده تلین زینت زن حفس حجاب است ... نی نی گفت پس دمولکاسی چی میشه ؟ ... منم گوفتم دمولکاسی که با دین جمب نمیشه ... نی نی هم نالاحت شد ، بدش شلوع کلد به گلیه ، وسط گلیه هاشم هی یه فحشای خالجکی میداد اما چنتا از بدوبیلاهاش لو یادم مونده که اگه لاسم شد به لوش بیالم ... بعدش گوشیلو داد به یه دختل کوشولوی دیگه ... نمیدونم اون کی بود و نسفه شبی خونه ی نی نی چیکال میکلد ... اما خیلی تلسیدم آخه به من گفت : متحجل ، الزشی ، انسال حسبولایی ... منم دیگه قاط زدم گفتم : خامه ی وطن فلوش ، شولشی ، قلب زده ... اینجولی شد که من و نی نی با هم قهل کلدیم ... الان هم من خیلی نالاحتم ... خدا بگم این مختلع فننیسم لو چیکالش کونه... خدایا یه کالی کون نی نی زنگ بزنه خونمون ... دلم بلاش تنگیده !!!

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

املوز با خاله فلشته و بابام لفتیم پالک ... آخه من خیلی پالکو دوست دالم ... نی نی هم با ما اومد ...اما نمیدونم چلا همش گلیه میکلد ... لفتم بلاش آّب نبات هم خلیدم اما باز گلیه میکلد ... لفتم دستمو انداختم لو شونش ... گوفتم نی نی جونم چلا گلیه میکونی ... اولش نمیگوفت اما چون خیلی اصلال کلدم گفت ... لاستش لو بخواید قضیه از این قلال بود که دیلوز نی نی لو باباش بلای پسل عموش که ۵ سالش بود نامزد کلده ... اما نی نی گفت که منو دوست داله ... خوب لاستش منم دوسش دالم ... به نی نی قول دادم خودم فلدا میلم پیش باباش و لسماًً خواستگالیش میکونم ... نی نی اولش باول نمکلد اما وقتی دید من جدی میگم پلید بغلم و تشکل کلد ... منم احساس کلدم دیگه بلای خودم ملدی شدم ... توی پالک خیلی بازی کلدیم ... اما توی لاه بلگشت من همش به این فکل میکلدم که اگه باباش قبول نکنه چیکال کونم ... اصلن اگه بخواد لجبازی کونه دست نی نی لو میگیلم و با هم فلال میکنیم ... میلیم ملدسه ی خودم اونجا قایم میشیم ... حالا دیگه خیالم لاحت شد ...

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 22:16  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

دیلوز خیلی نالاحت بودم ... لفته بودم لب پنجله نشسته بودم و فکل میکلدم ... گلیه هم کلدم ... یه حس غلیبی بم میگوفت هیچ کی دوسم نداله ... اما یه دفه خاله سلو کلش پیدا شد...  بد هم منو نشوند سل پاهاش و دلدالیم داد ... بعد من گوفتم خاله من کوشولو بودم چه جولی بودم ؟ ... خاله گفت بزال قصشو بلات بگم ...

بعد گفت که من وقتی به دنیا اومدم نیم کیلو بودم ... دکتلا و پلستالا همش ازم ملاقبت میکلدن ... خاله فلشته هم اون موقع دلس پلستالی میخوند و خیلی دلش واسه من سوخت ... بلا همین هم با مامانم دوست شد ... لاستی خاله گفت من یه بال  لباساشو خیس کلدم ... اما نگفت چه جولی خیسش کلدم ! ... خاله گفت وقتی تپل شدم منو آولدن خونه ... بعد بابا و مامانم اسممو گذاشتن مملی ... من زیاد گلیه میکلدم آخه مامانم شیل نداشت بهم بده بخولم ... منم همش دستای خودمو میخولدم تا شدم اینقدلی ... قصه ی خاله خیلی قشنگ بود اما نمیدونم چلا یه دفه خاله زد زیل گلیه ... بعدش دوید لفتش تو اتاق خاب بابا ... منم فکل کلدم از دست من نالاحت شده واسه همین لفتم زیل پتو قایم شدم ... فکل کنم خاله ملیض شده ... باید ببلمش دکتل ...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 21:41  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

 

من مملی هستم ... سه سال دالم ... یه دونه بابا دالم ولی مامان ندالم ... آخه بابام میگه مامانم لفته توی آسمون ومالو نگاه میکونه ... اما بابام بلام یه پلستال خوشگل خلیده تا بلام مامان باشه .

اسم پلستالم خاله فلشته هستش ... خاله با من خیلی مهلبونه ... همیشه بغلم میکونه و بلام پوفک میخله ...  بلام یه توپ خلیده تا با بچه های محل بازی کونم ... گفته اگه پسله خوبی باشم بلام یه دوچلخه هم میخله ...منم خیلی دوسش دالم قدله توپم ... خاله همیشه به من میگه مملی عسیسم دوست دالم ... منم اگه بزلگ شدم میخوام پلستال شم ... بابام همیشه شب ها میاد بالای سلم و گلیه میکونه ... منم خودمو به خاب میزنم ... یه بال بابام به خاله میگفت نمیخاد بعد مامانم ، منم بلم تو آسمون ... خاله هم هی گلیه میکلد و بابامو نازش میکلد ... اما من سل در نیوولدم ... بابام لوزا منو میبله ملدسه ... تو ملدسه یه دوست دختل دالم اسمش نی نیه ... نی نی یه دونه مامان داله ... هل لوز مامانش میالتش ملدسه ... مامانش خیلی مهلبونه ... هل وقت میاد ملدسه منو بغل میکونه و بوسم میکنه ... اما نمیدونم چلا بعدش میله و گلیه میکنه ... من یه دفتل دالم هل لوز توش خاطله هامو مینویسم بعد بابام میزالشون توی این لایانه تا همه بخونن ... میگه حلفام قشنگه ... منم بلاش باز مینوسم تا دیگه گلیه نکونه ...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:33  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 

  

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 17:57  توسط ایمان احمدی ( مملی )  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM